دل نوشتهای در فراق استاد مهربانم!
نويسنده: سعید درویش/ متعلم عین العلوم گشت سراوان
مرا دردیست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد /٭/ و گر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
تقریبا دو ماه از درگذشت آن پدر مهربان، استاد دلسوز، معلم آگاه، عالم نامدار و مدیرِ مدبر حضرت شیخ الحدیث مولانا محمد یوسف حسینپور (رحمةاللهعلیه) میگذرد اما محیط پیرامون، چنان بر رفتن ایشان غمگین است که گویا قرار نیست به رفتن ایشان عادت کنیم.
هر روز که مطالب فضای مجازی را بررسی میکنیم متن، خاطره ، سروده و یا عکسی از حضرت ایشان به اشتراک گذاشته شده است. به هر جمعی که وارد میشویم تذکرهای از خاطرات آن ابرمرد علم و حدیث به میان میآید.
سعدی (رحمةاللهعلیه) چه زیبا سروده است:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز /٭/ مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
گویا همین دیروز بود که دستهایم را گرفته بود و احوال خانواده را از من جویا شد. به سختی میشود صحنه مصافحه ایشان را بعد از سفر مبارک حج با طلاب به باد فراموشی سپرد، زمانی که به مانعین مصافحه نهیب میزد و میگفت: اجازه دهید تا طلاب مصافحه کنند.
فراموش نخواهم کرد لحظهای را که با لبخند (بهخاطر اصلاح نکردن موهای سرم) به من گفتند: بابا! با این موها، مولانا محمد تو را اخراج میکند.
وفاتش تا هنوز بر دلم سنگینی میکند. با رفتنش تمام محاسبههایم به هم خورد. باید آرزوی زانو زدن برای درس بخاری در محضر ایشان را با کوله بار غم با خود به قبر ببرم.
نوبهار من کجا شد، آن گل سیراب کو؟ /٭/ میتوان دیدن به خوابش ، ای دریغا! خواب کو؟
گر بگریم ور بخندم، هیچ انکارم مکن /٭/ گریه را صد وجه دارم! خنده را اسباب کو؟
نوشته شده توسط:سنت آنلاین - 781 مطلب